محمد یوسفی، عضو شورای مرکزی حزب نوآوران

مناظره آقای الله‌کرم و آقای آجرلو را می‌توان صرفاً یک اختلاف‌نظر سیاسی میان دو فرد ندانست. اهمیت این مناظره در تفاوتی است که میان دو نوع نگاه به سیاست و آینده ایران آشکار می‌کند: نگاهی که مسائل کشور را عمدتاً از دریچه مرزبندی‌های ایدئولوژیک و وفاداری به مواضع ثابت می‌بیند و نگاهی که می‌کوشد میان اصول، شرایط روز و منافع واقعی کشور توازن برقرار کند.

این تفاوت در شرایطی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که ایران با مجموعه‌ای از مسائل پیچیده و هم‌زمان روبه‌روست؛ از فشارهای اقتصادی و محدودیت منابع گرفته تا فرسودگی زیرساخت‌ها، مهاجرت نیروی متخصص، تحریم، تهدیدهای امنیتی، جنگ و تحولات پرشتاب منطقه‌ای. در چنین شرایطی، مسئله فقط این نیست که چه کسی به اصول خود وفادارتر است. پرسش مهم‌تر این است که آیا یک چارچوب سیاسی می‌تواند واقعیت‌های جدید را ببیند، هزینه تصمیم‌های خود را بسنجد و برای شرایط متفاوت، پاسخ‌های متفاوت داشته باشد یا نه.

نقد به آقای الله‌کرم از اینجا آغاز نمی‌شود که چرا به اصول و آرمان‌های خود پایبند است. هیچ جامعه‌ای بدون آرمان نمی‌تواند مسیر روشنی برای آینده ترسیم کند. مسئله زمانی شکل می‌گیرد که آرمان از واقعیت جدا شود و یک نسخه سیاسی، بدون توجه به تغییر شرایط، برای همه زمان‌ها و همه موقعیت‌ها تجویز شود.

ایران امروز همان ایران چند دهه قبل نیست. کشور با فشارهای اقتصادی، محدودیت منابع، فرسودگی زیرساخت‌ها، مسائل اجتماعی، مهاجرت نیروی متخصص، تحریم، تهدیدهای امنیتی، جنگ و محیط منطقه‌ای پیچیده‌ای روبه‌روست. در چنین شرایطی، نمی‌توان با همان ادبیات، همان اولویت‌ها و همان نسخه‌هایی که در شرایطی کاملاً متفاوت شکل گرفته‌اند، درباره همه مسائل امروز تصمیم گرفت.

وقتی هرگونه انعطاف، مذاکره، تغییر تاکتیک یا توجه به اقتضائات روز به‌عنوان عقب‌نشینی از اصول تعبیر شود، نتیجه آن می‌تواند محروم شدن کشور از بخشی از ظرفیت‌ها و فرصت‌های موجود باشد. اصول قرار است در خدمت حفظ منافع ملی قرار بگیرند؛ نه اینکه منافع ملی قربانی قرائتی ثابت و غیرقابل انعطاف از اصول شود.

از این منظر، آنچه در نگاه آقای آجرلو قابل توجه بود، تلاش برای دیدن مسائل در چارچوب واقعیت‌های موجود و هزینه‌های تصمیم‌گیری است. این به معنای درست بودن همه مواضع ایشان نیست و اساساً هیچ چهره سیاسی را نمی‌توان از نقد مصون دانست. اما در شرایطی که کشور با مسائل پیچیده و چندلایه مواجه است، نمی‌توان ضرورت دیدن واقعیت‌ها را نادیده گرفت.

حضور آقای آجرلو در تیم مذاکره نیز صرفاً به‌عنوان یک عنوان یا سابقه سیاسی اهمیت ندارد. اهمیت این تجربه در آن است که نشان می‌دهد مسائل ملی در میدان عمل چگونه با پیچیدگی، محدودیت و هزینه همراه می‌شوند. سیاست در دنیای واقعی با مواضع مطلق اداره نمی‌شود. تصمیم‌گیر باید هم‌زمان اصول، منافع، هزینه‌ها، ظرفیت‌ها و پیامدهای انتخاب‌های خود را ببیند.

این ضرورت در شرایط جنگ و بحران، جدی‌تر هم می‌شود. بحران بیش از هر چیز به عقلانیت، مدیریت منابع، حفظ انسجام و تصمیم‌گیری دقیق نیاز دارد. قدرت ملی نیز فقط در میدان نظامی شکل نمی‌گیرد. اقتصاد، فناوری، زیرساخت، سرمایه انسانی و تاب‌آوری اجتماعی، اجزای همان قدرتی هستند که کشور برای حفظ امنیت و استقلال خود به آن نیاز دارد.

کشوری که اقتصادش تضعیف شود، سرمایه انسانی‌اش را از دست بدهد، زیرساخت‌هایش فرسوده شود و نسل جوانش چشم‌انداز روشنی برای آینده نداشته باشد، نمی‌تواند صرفاً با تکرار شعارهای بزرگ قدرت خود را حفظ کند.

این همان نکته‌ای است که جریان‌های تندرو معمولاً کمتر حاضرند با صراحت درباره آن سخن بگویند: قدرت ملی فقط در مواضع سیاسی و ادبیات حماسی خلاصه نمی‌شود. قدرت ملی به توان ساختن هم وابسته است. کشوری که نتواند تولید کند، فناوری توسعه دهد، زیرساخت بسازد، سرمایه جذب کند و نیروی انسانی خود را حفظ کند، در بلندمدت از درون فرسوده خواهد شد؛ حتی اگر در عرصه شعار، قدرتمند به نظر برسد.

اما شاید مهم‌ترین نقد به آقای الله‌کرم، نه در مواضع ایدئولوژیک او، بلکه در نحوه سخن گفتنش از «مردم» قابل طرح باشد.

هر جریان سیاسی حق دارد دیدگاه خود را داشته باشد، برای آن استدلال کند و حتی عمیقاً به آن باور داشته باشد. اما هیچ جریانی نمی‌تواند موضع خود را به‌جای خواست کل جامعه بنشاند. به نظر می‌رسد یکی از مشکلات اساسی در سخنان آقای الله‌کرم همین‌جاست: ایشان از موضع یک جریان سیاسی و فکری مشخص سخن می‌گوید، اما گاه چنان از این مواضع دفاع می‌کند که گویی آنها بیانگر نظر عمومی مردم ایران هستند.

در حالی که چنین ادعایی را نمی‌توان به‌سادگی پذیرفت.

آقای الله‌کرم نماینده تمام مردم ایران نیست؛ همان‌طور که هیچ فرد یا جریان سیاسی دیگری چنین نمایندگی مطلقی ندارد. ایشان از یک جریان سیاسی و فکری مشخص
سخن می‌گوید؛ جریانی که ممکن است منسجم، فعال و از نظر رسانه‌ای پرصدا باشد، اما هیچ‌یک از این ویژگی‌ها به‌خودی‌خود به معنای نمایندگی اکثریت جامعه نیست.

یکی از خطاهای رایج در جریان‌های رادیکال همین است که میان «بلندتر بودن صدا» و «بیشتر بودن تعداد» فاصله کافی قائل نمی‌شوند. یک اقلیت سازمان‌یافته و فعال می‌تواند حضور بسیار پررنگی در فضای سیاسی و رسانه‌ای داشته باشد و آن‌قدر با قطعیت سخن بگوید که به‌تدریج صدای خود را با صدای جامعه اشتباه بگیرد.

جامعه ایران اما یکدست نیست و مردم را نمی‌توان در یک خواسته یا یک چارچوب سیاسی خلاصه کرد. ممکن است فردی هم امنیت بخواهد و هم استقلال؛ هم عزت ملی را مهم بداند و هم رفاه را؛ با مداخله خارجی مخالف باشد و هم‌زمان از سیاست‌های پرهزینه داخلی انتقاد کند؛ کشورش را دوست داشته باشد و در عین حال با شعارزدگی مخالف باشد.

اینها تناقض نیستند. بخشی از واقعیت جامعه‌اند.

مشکل از جایی آغاز می‌شود که یک جریان سیاسی تصور کند فقط خودش وطن‌دوست است، فقط خودش منافع ملی را می‌فهمد و هرکس با آن مخالف است، یا ناآگاه است، یا منحرف، یا اساساً بیرون از دایره «مردم واقعی» قرار دارد.

هیچ جریان سیاسی چنین انحصاری ندارد.

مردم ایران را نمی‌توان در یک جریان سیاسی خلاصه کرد. نه آقای الله‌کرم و نه هیچ فرد دیگری حق ندارد تحلیل سیاسی و ایدئولوژی خود را به کل جامعه تعمیم دهد و سپس هر مخالفتی با آن را مخالفت با مردم معرفی کند. این همان نقطه‌ای است که اعتمادبه‌نفس سیاسی می‌تواند به توهم نمایندگی عمومی تبدیل شود.

در کنار این بحث، باید از یک دوگانه نادرست نیز عبور کرد؛ دوگانه‌ای که گویی میان آرمان و سازندگی، مقاومت و توسعه، اصول و واقع‌بینی، ناگزیر باید یکی را انتخاب کرد. این دوگانه اساساً مسئله را ساده‌سازی می‌کند.

کشور قدرتمند کشوری نیست که صرفاً مواضع تندتری داشته باشد. قدرت واقعی زمانی شکل می‌گیرد که یک کشور بتواند امنیت خود را حفظ کند، اقتصادش را بسازد، از ظرفیت‌های داخلی استفاده کند، نیروی انسانی‌اش را نگه دارد، هزینه تصمیم‌هایش را بشناسد و در زمان مناسب از فرصت‌های موجود بهره بگیرد.

مقاومت بدون پشتوانه اقتصادی، در بلندمدت فرسوده می‌شود. استقلال بدون توسعه شکننده است. و ایدئولوژی‌ای که حاضر نباشد با واقعیت‌های جدید مواجه شود، به‌تدریج از یک چارچوب فکری به مجموعه‌ای از شعارهای تکراری تبدیل خواهد شد.

مسئله امروز ایران انتخاب میان آرمان و واقع‌بینی نیست. مسئله این است که چگونه می‌توان آرمان‌ها را در شرایط واقعی کشور دنبال کرد. نمی‌توان برای اثبات پایبندی به یک ایدئولوژی، واقعیت‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی را نادیده گرفت. کشوری که با بحران‌های واقعی مواجه است، نمی‌تواند برای حفظ انسجام یک جریان سیاسی، فرصت‌های اقتصادی، توسعه‌ای و دیپلماتیک خود را کنار بگذارد.

ایران امروز به تصمیم‌هایی نیاز دارد که امنیت و اقتصاد را هم‌زمان ببینند؛ استقلال را در کنار توسعه قرار دهند و میان اصول و واقعیت‌های روز، به‌جای تقابل مصنوعی، رابطه‌ای منطقی برقرار کنند.

از این منظر، آنچه در موضع آقای آجرلو قابل دفاع است، نه شخص ایشان به‌عنوان یک چهره سیاسی و نه لزوماً همه دیدگاه‌هایشان، بلکه تأکید بر یک واقعیت مهم است: کشور را نمی‌توان با یک نسخه ثابت اداره کرد. شرایط تغییر می‌کند و سیاستی که نتواند خود را با این تغییرات تطبیق دهد، دیر یا زود از واقعیت فاصله خواهد گرفت.

هر جریان سیاسی حق دارد ایدئولوژی خود را داشته باشد؛ اما حق ندارد آن را به جای اراده کل جامعه بنشاند. مردم ایران یک جریان سیاسی خاص نیستند و صدای بلندتر، لزوماً صدای اکثریت نیست.

کشوری با این حجم از مسئله و بحران، بیش از آنکه به شعارهای بلندتر نیاز داشته باشد، به سیاست‌گذاری واقع‌بینانه، مدیریت کارآمد و توانایی ساختن نیاز دارد. ایدئولوژی اگر نتواند شرایط جدید را بفهمد و نسبت خود را با واقعیت‌های روز بازتعریف کند، به‌جای آنکه نیروی محرک کشور باشد، ممکن است به یکی از موانع پیشرفت آن تبدیل شود.

محمد یوسفی
عضو شورای مرکزی حزب نوآوران استان تهران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

;