فرهاد بیاشاد ، عضو شورای مرکزی حزب

در این سال‌های پرغبار، اقتصاد ایران بیش از آنکه شبیه یک نظام سنجیده و محاسبه‌پذیر باشد، شبیه میدان آزمون و خطایی شده که هزینه هر تجربه‌اش را مردم
از سفره،
از جان،
از آرامش
و از آینده خود می‌پردازند.

تازه‌ترین نشانه این آشفتگی را می‌توان در همان مصاحبه‌ای دید که صمد حسن‌زاده، رئیس اتاق بازرگانی ایران، با زبانی رسمی اما معنایی تلخ بیان کرد:

از ۷۰۰ همتی که قرار بود برای کمک به بنگاه‌های اقتصادی در دوره جنگ و فشارهای معیشتی اختصاص یابد، حتی یک ریال هم پرداخت نشده است.

این گزاره کوتاه، اگر کسی گوش شنوا داشته باشد، از ده‌ها گزارش رسمی گویاتر است.

در این مصاحبه، صمد حسن‌زاده می‌گوید از «۷۰۰ همت»ی که قرار بود برای کمک به بنگاه‌ها در دوره فشار اقتصادی پرداخت شود، حتی یک ریال هم نرسیده و بسته حمایتی عملیاتی نشده؛ کمک‌های ۴۴ و ۲۲ میلیون تومانی را هم توهین‌آمیز می‌داند چون با آن نمی‌شود اشتغال را حفظ کرد.

این حرف وقتی کنار سیاست حذف ارز ۲۸۵۰۰ و جایگزینی با ارز تالار دومِ حدود ۱۴۰ هزار تومان گذاشته می‌شود، تصویر روشن‌تر می‌شود:

واردکننده‌های خرد که توان تأمین ریالِ چندبرابری ( اختلاف قیمت ۲۸۵۰۰ تا ۱۴۰هزارتومان را ندارند از بازار حذف می‌شوند،

واردات کالای اساسی در دست دو بازیگر بزرگ متمرکز می‌ماند: !!!!

از طرفی طبق قانون وضع شده توسط بچه های شیکاگو ، چون دیگر ارز ترجیحی پرداخت نشده ، این دو نفر دستشان برای قیمت‌گذاری کالاهای اساسی کاملا باز است و دولت حق دخالت ندارد !!!!

. وعده ۷۰۰ همت قرار بود کمبود نقدینگی واردکنندگان خرد را جبران کند؛

وقتی پرداختی در کار نیست، نتیجه همان است که می‌شد حدس زد:
انحصار پررنگ‌تر
انحصار واردات
انحصار فروش
، قیمت‌های بالاتر برای مردم و بازار
بی ارزش تر شدن پول ملی
افزایش تورم و سطح عمومی قیمتها

ونهایتا بی‌اعتمادی عمیق‌ترمردم به سیاستهای اقتصادی دولت !!!!.

سخن حسن‌زاده درباره کمک ۴۴ میلیون تومانی و ۲۲ میلیون تومانی نیز از همین جنس است

. او این ارقام را توهین‌آمیز خوانده و حق هم دارد.

در اقتصادی که هزینه سرمایه در گردش،
حقوق،
حمل‌ونقل
، مواد اولیه
و انرژی
پیوسته در حال جهش است، این ارقام نه حمایت‌اند و نه تسهیل‌گر.

این‌ها بیشتر به آن می‌مانند که کسی خانه‌ای را در آتش ببیند و برای خاموش کردنش یک لیوان آب تعارف کند.

مسئله فقط کم بودن عدد نیست
؛ مسئله این است که این نوع برخورد، نشان می‌دهد درک درستی از مقیاس بحران وجود ندارد.

بچه های شیکاگو در حالِ تست کردنِ تئوری‌های اقتصادی بر بدنِ نیمه‌جانِ اقتصاد کشور سفره و معیشت مردم هستند تا اقتصاد را در کارگاه عملی سفره و معیشت مردم بیاموزند

ولی همزمان در حالِ ساختنِ ثروتی افسانه‌ای برای مافیای کالاهای اساسی هم هستند

وقتی سیم کش ها و برق کاران ، با طی دوره پایان نامه دکتری اقتصاد ، اقتصاد دان شده و ضمن در دست گرفتن سکان اقتصاد کشور قصد آموزش اقتصاد به اقتصاددانان کشور شوند ،
بر پایه مصرع شعر معروف سهراب سپهری که می‌گفت:
پدرم وقتی مرد پاسبانها همه شاعر بودند

باید گفت :
اقتصاد وقتی مرد
نبض ان را برق کاری میشمرد !!!

فرهاد بیاشاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *